بچه ها ولی جدی، ما برای آدمها «تاریخ مصرف» داریم، حتی برای اونی که فکر میکنیم عزیزترین آدم زندگیمونه و با معرفتترینه...
+ اینو توی یه کانالی خوندم.
درسته.
داشتم فکر میکردم به دوستا و آشناهایی که عمرم باهاشون گذشت.
به همون سال ۹۴-۹۵ ای که وبلاگ رو زدم. همه آدم هایی که اومدند بلاگفا و رفتند. تمام این مدت وبلاگ داشتم. فقط یک سال به خاطر یک موضوعی مامانم بهم گفت وبلاگ نزنم. ولی بازم تو بلاگفا وبلاگ ها رو میخوندم و با اسم مستعار مینا کامنت میذاشتم. دوباره وبلاگ هم که زدم با همون اسم یه مدت ادامه دادم.
از حدودا سال ۹۸ ارتباطم با یک سری از آدم هایی که میشناختم توی تلگرام ادامه پیدا کرد. یک سری هاشون اون ارتباط موند. اما یکسری دیگه ارتباطمون کلا قطع شد. دوتاشون هم الان صرفا پیج اینستاگرامشون رو دارم. از اونایی که باهاشون تلگرام صحبت میکردم یکیشون رو توی ناشناس باهاش حرف میزدم. از بعد از سال ۱۴۰۱ و ماجراهاش کلا دیگه وبلاگش کامنت ندادم. و ارتباطمون قطع شد. اما من هنوزم یک طرفه میخونمش. از اون آدم های وبلاگی با ۳ نفر دیدار داشتم. با یک نفرشون کلا ارتباطم قطع شد. یک نفر دیگه شون رو چند دفعه دیگه که رفتم مشهد بازم دیدم. یک نفرشون هم که فاطمه س، هنوزززز نشده دوباره همدیگه رو ببینیم.
نمیدونم من تا کی بلاگفا میمونم؟ با اینکه یه کانال تلگرام زدم و اوایلش پابلیک بود، ولی بعدش پرایوتش کردم. بلاگفا با همه چی فرق داره. دوست دارم همیشه اینجا بنویسم. ینی یه روزی میشه که دیگه ترجیح بدم همه حرفام رو برای خودم نگه دارم و حتی توی بلاگفا هم ننویسم؟
من آدمی که حتی وقتی یک سری چیزا تموم میشه بازم من توی اون گذشته باقی میمونم. توی گذشته ای که از مدرسه ام کلاس چهارم مجبور شدم برم یه مدرسه دیگه. توی راهنماییم و بهترین دوران تحصیلم که حالم بعد از اون دیگه اونجوری خوب نشد. توی دورانی که فاطمه جیم منو ول کرد. توی دورانی که هنرستان بودم و حالم خوب نبود. اون موقعی که زهرا و مرضیه تنهام گذاشتن. توی دورانی که با الهه صمیمی شدم و بعدش صمیمیت مون از بین رفت. توی دورانی که رفتم دانشگاه. توی دورانی که ۱۸ سالم شد و فاطمه ز برام هدیه آورد. همون موقعی که با مریم الف و نرگس خ. آشنا شدم. همون موقعی که اسم مریم رو توی گوشیم تا امروز Dear Maryam سیو کردم. همون موقعی که با زهرا صمیمی شدم و ارتباط فوق العاده سمی داشتیم. وقتی که توی دانشکده سمیه بودم. وقتی که از اونجا رفتم. وقتی که رفتم خوابگاه. وقتی که با فاطمه ز هم ارتباطم قطع شد. وقتی که تازه بچه ها رو دیدم. وقتی که ترم ها یکی یکی گذشت و هردفعه اعضای اتاق تغییر میکردن. وقتایی که توی دانشگاه تنها بودم یا فقط معین بود. الان که دانشگاهم تموم شد. خوابگاهم تموم شد.
من هر دفعه توی گذشته میمونم. هر دفعه خاطرات و تصاویر اون روز ها رو برای خودم مرور میکنم. هر دفعه دوباره غصه میخورم. هر دفعه دوباره دلتنگ میشم. هردفعه به این فکر میکنم که چقدر یک سری آدم ها رو دوست داشتم برای همیشه کنار خودم داشته باشم و نشد. هر دفعه به این فکر میکنم که این آدم هایی که الان کنارم هستند رو بعدا هم دارم؟ عمر ارتباط مون تا کِی هست؟ چرا و چجوری ارتباطمون ممکنه قطع بشه؟ و هر دفعه غصه میخورم و هر دفعه فکر میکنم دلم نمیخواد از دستشون بدم. دوست دارم همیشه داشته باشمشون. دیگه نمیتونم کسی رو از دست بدم و دوباره تنها بشم. ولی نمیشه. نمیشه چون آدم ها تاریخ مصرف دارن.... حتی اگه عزیزترین آدم زندگیمون باشه....