میام خونه به اندازه کل ترمی که توی خوابگاه هستم، انرژیم گرفته میشه!

چقدر بده که هیچ مأمن و پناهگاهی نداشته باشی...

دلم میخواد همیشه همینقدر پر کار باشم و یک جا بند نباشم.

این دو سه روز واقعا نعمت بود. همه اش هم به خاطر روضه های حضرت زهرا بود.

+ صبح خیلی استرس داشتم. تا حالا جلسه ای با حضور ریاست دانشکده شرکت نکرده بودم. نمیدونستم میتونم همون حرف ها که حاج آقا تاکید داشت رو بزنم یا نه. نمیدونستم میتونم مسیر جلسه رو هدایت کنم یا نه. من عددی توی اون جلسه نبودم. تقریبا تمام مسئول های دانشکده اونجا بودن. اما خدا، امام زمان، حضرت زهرا و جمیع شهدایی که این چندروز واسم نشونه فرستادند کمکم کردند. تونستم چندبار حرف بزنم. مسیر جلسه رفت همون سمت که باید. درسته خروجی خاصی نداشت. اما من دست بردار نیستم. حداقل الان تجربه کسب کردم که پلن های بعدی رو چجوری بچینم!

صبح بعد از نماز صبح چشمامو بستم با قرآن داخل گوشی، شانسی یه سوره انتخاب کردم و دوباره چشمامو بستم و روی یه آیه ایستادم. مفهوم آیه ها این بود که همه کارها رو خدا انجام میده. تو نگران هیچی نباش:)

مسئله ام اینه یه وقت سیاهی وجود من باعث نشه که کار نتیجه نده....

اثر وضعی که گناه من و شونه خالی کردن از مسئولیتم میگذاره، فقط برای خودم نیست...

خدایا خودت میدونی چقدر نگران جلسه‌ی امروزم

ولی خودت بهم گفتی که این من نیستم که قراره حرفی بزنم، اون تویی که حرفی که باید بگم رو توی ذهنم قرار میدی...