دقت کردم وقتی بی حوصله میشم پناه میبرم به اینستا. انگار که نیاز به یه دوپامین شدید نیاز دارم. ولی بعد از یه مدتی هم انقدر صدا و تصویر و فیلم و کامنت و... دیدم (فارغ از محتوا) که خسته تر و بی حوصله تر اینستاگرام رو میبندم.
اینستا رو دوباره دی اکتیو کردم.
باید یه جایگزین براش پیدا کنم.
دوست دارم برگردم به قبلاً به کلاس هشتم نهم که بودم. کتاب خوندن برام تفریح بود نه اجبار. که بگم فلان کتاب رو باید بخونم که معلوماتم تو فلان زمینه زیاد بشه یا چون فلانی توصیه کرده و برای عقب نموندن از بقیه و...
انقدر غرق کتاب میشدم یه کتاب ۴۰۰ صفحه ای رو از مدرسه که میومدم تا اول شب میخوندم تموم میکردم. بدون وقفه.
اما الان کمتر کتابی هست که میتونه منو به سمت خودش بکشونه.
آخرین کتابی که خوندم تابستون بود. موقعی که برق میرفت کتاب «خون دلی که لعل شد» رو از طاقچه بینهایت میخوندم. عجیب بود برام که انقدر به داستان و خاطراتش خو گرفته بودم. چون یه بار قبل تر نسخه چاپی همین کتاب رو از کتابخونه گرفته بودم اما نتونسته بود جذبم کنه!
واقعا دیگه نمیدونم از چی خوشم میاد از چی نه.
جای خالی دوپامین در زندگیم بیداد میکنه.
از وقتی که اومدم خونه دیگه آهنگ گوش نکردم. بعدش هم سعی کردم تو ماه رجب و شعبان کمتر آهنگ گوش کنم. کلا دیگه هیچی گوش نمیکنم.
سالهای قبل حداقل مناجات شعبانیه مهدی سماواتی رو گوش میکردم. امسال دیگه اون رو هم گوش نکردم. جز همین اواخر دو سه بار.
میام تلگرام سه تا اکانتمو زیر و رو میکنم اینا و بله رو هم زیر رو میکنم میام وبلاگ ها رو هم زیر. رو میکنم و میرم. دوباره یک ساعت بعد همین تکرار میشه.
اگه یه جایگزین داشتم خوب بود. مغزم عادت کرده به کارهای سریع و به درد نخور. دیگه نمیتونم خوب تمرکز کنم روی کارهایی که حوصله نیاز دارن.
دوست دارم آشپزی کنم ولی توی خونه نمیشه. مامان همیشه خودش کارها رو انجام میده. بعدش هم نمیدونم چرا مثل خوابگاه بهم کیف نمیده غذا درست کردن.
دیشب بارون کمی اومد. رفتم توی حیاط چای خوردم. بعدش به این فکر میکردم دلم برای محوطه خوابگاه و دانشگاه تنگ میشه. هرچند من زیاد هم پیاده روی نمیرفتم. موقعی که از همکف میرفتم طبقه اول برای سرویس بهداشتی، دم پنجره پاگرد به محوطه نگاه میکردم و هوای خنک بهم میرسید.
دلم مصاحبت با یه دوست میخواد. توی شهر خودمون دیگه غیر از زهرا میم دوستی برام نمونده. آخرین بار که دیدمش خودش و خواهرش و دینا رو، راهپیمایی چهارشنبه بود. من و زهرا و خواهرش با هم بودیم. دینا هم رفت عکاسی.
اون بنده خدا هم میگه بریم بیرون. من همیشه نمیرم. حالا هم که البته داره ماه رمضان میشه. خود زهرا همیشه میره مسجد برای جز خوانی و دارالقرآن.
خوشحالم. دوباره ماه رمضان و برنامه محفل و صدای قرآن. درسته خیلی نقد دارم به برنامه اش. ولی باهاش زندگی میکنم. به جاش اصلا دوست ندارم زندگی پس از زندگی رو ببینم. اصلا علاقه ای ندارم بدونم به خاطر کارهای اشتباهم قراره عدالت خدا چجوری اجرا بشه. من که به زندگی پس از مرگ اعتقاد دارم دیگه. خودم میدونم ۹۹/۹۹ درصد کارهام مورد قبول خدا نیست....
عید نوروز رو دوست دارم. از اینکه میاد خوشحالم. ولی هیچ علاقه ای به دیدن فامیل ندارم. چون میخوان فقط حرف خودشونو بزنن و من و قانع کنند که اشتباه میکنم. و تو حتی نتونی اعتراض کنی به حرفای اشتباهشون. میگن مشکل از توعه. ما به هرکسی و هرچیزی بخوایم فحش بدیم تو هم حق نداری حرف بزنی. خب این چه انصافیه؟ برای همین هم به بهونه پروژه خیلی وقته خونه مامان بزرگ نرفتم. نمیشه فامیل دور هم جمع بشیم و حرف از سیاست نزنیم؟ من خودم توی این شرایط سعی میکنم با کسی بحث نکنم. چون روابط انسانی از هرچیزی مهم تره. ولی بقیه براشون مهم نیست. پارسال که خونه هیچ کسی غیر از مامان بزرگ و مادربزرگ و عمو اولی و دایی سومی نرفتم. بقیه شون هم ناراحت شدند که چرا نیومدی. ماه رمضان رو بهونه کردم. چون دوست ندارم توی تنش و اضطراب باشم که حالا یکی بحث سیاسی میندازه وسط. و اعصاب و روان من رو له میکنه. امسال نمیدونم چه بهونه ای بیارم.
دلم پیتزا میخواد. مامان توی خونه قدغن کرده این چیزا رو. نه میتونم سفارش بدم نه بپزم. :(