میدونم
ردش کردم چون روحیاتمون به هم نمیخورد.
ولی بازم احساس بدی دارم.
بازم احساس میکنم حالا که اونا گفتند یه جلسه دیگه صحبت کنیم، من دوباره خیلی شتابزده تصمیم گرفتم و گفتم نه. انگار که از موضوع فرار کردم. با اینکه با حرف های بقیه که بهم گفتند بیشتر فکر کن، ته دلم اینجوری شده بود که شاید اگه صحبت کنم دوباره باهاش بهتر باشه. اما بازم صبح به مامان گفتم بگو نه. و مامان هم وقتی پیام داده بودن گفته بود نه. عصر زنگ زدم، میخواستم بهش بگم که یه جلسه دیگه حرف بزنیم. اما مامان گفت همون صبح گفته نه.
میترسم.
میترسم خودم کار خودمو خراب کرده باشم.
بابا که خیلی باهام مخالف بود که بگم نه و میگفت یه فرصت دیگه بده.
حالا نمیدونم وقتی برگردم خونه حرفای بابا رو چیکار کنم....
اه:(
+ [ شنبه ششم دی ۱۴۰۴ ] [ 23:47 ] [ 💙 ]